تبليغاتX
farzan

 

  خیلی وقت ها میبینی وا موندی

 
  هیچ کس حرف دلتو نمی فهمه

  هیچ کس نمی فهمه تو چی میگی


 هیچ کس احساس نمی کنه حسّت رو


 حس میکنی بین این همه هم زبون انگار داری

  به یه زبون دیگه حرف میزنی

 همه باهات آشنان اما تو با همشون غریبه ای


  توی خونه ی خودت هم غریبی ، توی یه جمع بزرگ هم تنهایی


  اون موقع حس اینکه یه نفر حرف هات رو بفهمه ،

   اینکه یه نفر باشه که حرف هات رو باور کنه ،

   می شه بزرگ ترین " بهترین حس خوب" زندگی


  وقتی حس میکنی تنهایی،

    فکر کن یه نفر هست که به یادته،

   یه نفری که بین همه دنیا داره به تو فکر میکنه،

   واسه تو نگرانه،

   بیشتر از هر کسی دلش می خواد تو شاد باشی ،

   راحت باشی .

 
  حرف دلتو می فهمه ،

  می دونه که چه حسی داری،

  حتی اگه نشون هم ندی از درونت باخبره ،

   حرف هایی که تو کلمه ها نمی تونی جاشون کنی رو تا آخرش می دونه


   از غم هات باخبره،

   می دونه چی کشیدی ،

   میفهمه غمت باهات چه کارا که نکرده


  می دونه اون نگاهت،

   اون لبخندت،

   یعنی چی


  با شادی هات شاد میشه ،

  وقتی که غم داری اونم غمگین میشه،

   همیشه خوب تورو می خواد


  یکی هست که هیچ وقت نمیگذاره تنها باشی ،

   هیچ وقت تنهات نمیگذاره ،

   نه ترکت می کنه،

   نه دلت رو میشکنه،

   نه ازت دل میکنه،

   نه فراموشت می کنه،

   هر وقت که بخوای پیشته،

    وقت هایی که نمی خوای هم یواشکی هواتو داره


  یکی که فقط تو و خوبیهات براش مهم هستین،

   تو رو فقط واسه خودت می خواد ،

  فقط و فقط واسه خودت...


  یکی که عشقش  هیچ وقت تمومی نداره...

   هیچ مرزی نمیشناسه...

  نه زمان میشناسه نه مکان...


  فکر کن که یه همچین کسی باشه،

   اون وقت دیگه حس تنهایی معنی نمی ده ،

  حس ناراحتی ، ناتوانی...


  فکر کن یه همچین کسی باشه...

  فکر کن حالا اون کس من که می خوام تا آخرعمر

  باهات باشم و هستم...

      دوست دارم.............

 



سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 |

مي گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...!

او رفت، تنها ماند...! زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد!

از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو...!

گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد!

گفت: عشق آسودگيست، خيال است...! خيالي خوش!!

گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!

گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!

گفت: عشق ساده است! همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق هاي زودگذر، عشق هاي سادهء اينجايي و عشق هاي نزديک و لحظه اي!

گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي...!!

گفتم: عشق يک ماجراست، ماجرايي که بايد آن را بسازي!

گفتم: عشق درد است درد تولدي نو، عشق تولد است به دست خويشتن!

گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!

گفتم: عشق جستجوست، نرسيدن است، نداشتن و بخشيدن است!

گفتم: عشق درد است! دير است و سخت است!

گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر...!

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!

گفتم: عشق راز است، راز بين من و توست، بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد، مگر به مرگ...!!!



سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 |

امسال از ماه رمضون چیزی نفهمیدم !
حس و حال پاییز و نیاز من به این شور خزان اونقدر زیاد بود ، که چیزی از فضای حاکم بر جامعه نفهمیدم ! ...
مشکلاتی که می بینم و می شنوم ، دردهایی که میکشم ، دردهایی که نگاه می کنم و می شنوم و درکشون می کنم ...
و باز وقتی پا به اینجا می گذارم باید لال باشم ! یک عاشقانه آرام ! یک بیدل !! ...
خیلی دوست دارم یک گوش گیر بیارم و فریاد کنم ، اما طبیعت من اینگونه بوده که همیشه گوش باشم ! ...



یکشنبه هفتم مهر 1387 |
 

 

دوست داشتن را

           از دخترکی آموختم که

               که در نقاشیش خورشید راسیاه کشید

                    تا پدر کارگرش زیر نور خورشید نسوزد....!!!



شنبه بیست و دوم تیر 1387 |

تا که بوديم نبوديم کسي                       گشت مارا غم بي همنفسي

                  تا که رفتيم همه يار شدند                     خفته ايم و همه بيدار شدند

                  قدر آيينه بدانيم چو هست                    نه در آن وقت که افتاد شکست

دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم
روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم
دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم
بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده
از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده
بي نور و بي صدا شده داره هق هق ميكنه
اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون
پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته
مثل من سرشتش طالعش شوم شوم
اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور
اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه
بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه
واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه
اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم
توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم
اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم
توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشيم



یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 |

جلسه محاكمه عشق بود

و عقل قاضی ، و عشق محكوم ....

به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت

ولی همه اعضا با او

مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی

كه هر روز آرزوی دیدن چهره

زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی

وشما پاها كه هميشه رفتن به

سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ،

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل

گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی

كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز

از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه

كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم .




گفتم: به نظر تو دوست داشتن بهتره يا عاشق شدن؟ گفت: دوست داشتن...

گفتم: مگه ميشه همه ادما دلشون مي خواند عاشق بشند. گفت:اون كس كه

عاشقه مثل كسي ميمونه كه داره تو دريا غرق ميشه

كه دوست داره مثل اين ميمونه كه داره تو همون دريا شنا ميكنه

و از شنا كردنشم لذت مي بره. تو چشماش نگاه كردمو گفتم: تو چي

تو عاشقه مني يا منو دوست داري؟ خيلي اروم گفت:

من خيلي وقته غرق شدم....





یکشنبه سی ام دی 1386 |

پيداست هنوز شقايق نشدي

زنداني زندان دقايق نشدي

وقتي که مرا از دل خود مي راني

  يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي

زرد است که لبريز حقايق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي

پاييز بهاريست که عاشق شده است

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزادباش

گر چه تو تنها تر از ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی بر خوردهای سرد را...



شنبه هفدهم شهریور 1386 |

تو را براي تو دوست دارم و زندگي را براي نفس هاي تو

اي کاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم

اي کاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم

اي کاش مي توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمش ابري مي شد باريدن مي گرفت

اي کاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم

اي کاش مي توانستم  پرنده باشم  و تا دور دست ها به کنار تو پرواز مي کردم

و اي کاش سايه بودم تا نزديک ترين کس به تو مي شدم

آري اي کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم

 



جمعه نوزدهم مرداد 1386 |
 

هنوز هم فراموشت نکرده ام       
بااین که فراموش شده ام
هنوز هم صدایت را می شنوم
با این که صدایم نکرده ای
هنوز هم همه جا می بینمت
با این که به دیدنم نیامده ای
هنوز هم  با عشق تو پا بر جام
با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای
هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت
با این که زندگی خود را به تباهی کشانده ای
هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند
با این که چشم به چشم  دیگری دوخته ای
هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام
با این که از همه ادما بریده ای
هنوز هم نمی توانم گرد غم رو روی صورتت تحمل کنم
با این که شنیده ام خودت را باخته ای
هنوز هم دوست دارم شانه ام تکیه گاهی برای شانه ات باشد
با این که شانه هایم زیر بار این عشق شکسته است
هنوز هم از امید حرف میزنم
با این که تو از زندگی خدا حافظی کرده ای
هنوز هم نمیدانم دست سرنوشت چرا گره دوستی ما را گسست
با این همه میدانم
.من هنوز به تو ایمان دارم و تو..........


یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 |
 

 باور نكن اما من عاشقم … عاشق چشمهاي تو ، عاشق قلب پاك تو…

                           باور نكن اما من عاشقم … عاشق خنده هاي تو ، عاشق اشكهاي تو…

                             من عاشقم ، قلبم را با اراده و اطمينان به تو خواهم داد…

                             مي خواهم ثابت كنم به همگان كه عشق واقعي به چه معناست…

                             مي خواهم ثابت كنم عشق مقدستر از آن است كه ما مي شناسيم…

                          عشق واقعي اينجاست در قلب من… مي خواهم آن را ابراز كنم به تو…!

                             صداقت ، يكرنگي ، يكدلي همه و همه در قلب من است…

                             باور نكن اما من مي توانم!… مي توانم عاشق واقعي باشم… مي توانم

                             ديوانه تر از مجنون باشم… مي توانم مهتاب تو باشم… مي توانم

                       خورشيددرخشان تو باشم… مي توانم محرم رازهاي تو باشم… باور نكن اما

                            من مي توانم همدم زندگي توباشم… مي توانم آغاز خوشبختي براي تو

                             باشم..................



دوشنبه هشتم مرداد 1386 |